همه ی وجودم آب شد فقط خیره شدم به لب هاش.
لب هاش می لرزید اشک دوید روی صورتش ادامه نداد.
نفهمیدن چطور رسیدم حیاط مدرسه مدیر سر صف داشت حرف میزد من رو که دید زد زیر گریه بادست اشاره کرد که برم سر صف،
ذهنم خالی شده بود پاهام دیگه حس نداشت روی زمین نشستم. همه به طرفم چرخیدن ، مدیر اومد بالای سرم ،
بلند گفت : سادات منو ببخشن،
همه دورم حلقه زدن مدیر آروم نشست سرم رو گذاشت روی زانواش یکی از بچه ها گفت;
کاش اون شب کسی بود دور بچه های مادر سادات رو می گرفت!
همه زدن زیر گریه...
دوستم آب آورد برام ، دیگه دهنم بسته نمی شد آب ریخت روی لباسم نمی فهمیدم بقیه چی میگن ،
به دوستم نگاه کردم ، سرش رو آورد جلو ، آهسته پرسیدم چطور?
سری تکان داد با بهت عجبی گفت ;چطور نمی دونی?!خونه رو آتش زدن، مادر پشت در بود...
تو اون هم همه صدای معلم رو شنیدم که می گفت ; اومدن دنبالش.
همه رو کنار زدم صدای مادر بود.
باورم نمیشد انگار سیلی محکمی توی گوشم خورده باشه، نیم خیز شدم ،
مامانم بغلم کرد صورت داغم رو بوسید و توی گوشم گفت; امروز روضه فاطمیه داریم!
تازه فهمیدم
زدم زیر گریه مادرم بود اما از امروز دیگه مادر نبود!
:: موضوعات مرتبط:
مطالب جالب وخواندنی ,
ویژه نامه های تصویری وشعر وحدیث شهادت ها ,
,
:: برچسبها:
دلنوشته به مناسبت شهادت حضرت فاطمه الزهرا (س) ,
شاید این هم روضه باشد (به مناسبت فاطمیه) ,